جمعه، 4 آذرماه 1384

جوابيه مبسوط آيت الله جعفر سبحاني به گفته های سروش پیرامون خاتمیت، تشیع، و دموکراسی.

در پی مناظره قلمی دکتر عبدالکریم سروش و حجت الاسلام محمد سعید بهمن پور پیرامون خاتمیت، تشیع، و دموکراسی، آیت الله سبحانی پاسخ مشروحی به سخنان دکتر سروش نگاشته اند که به پيوست مطالعه ميکنيم.


بسم الله الرحمن الرحیم

اخیراً جناب دکتر عبدالکریم سروش که سابقه دوستى با اینجانب دارد، در کشور فرانسه پیرامون مسائل مربوط به تشیع سخنرانى نموده و نسبتاً بازتاب گسترده اى داشته است. در این میان دانشمند محترم حجة الإسلام آقاى بهمن پور نقدى بر آن سخنرانى نگاشته و ارسال نموده است، ولى گویا پاسخ وى در نظر ایشان مقبول نیفتاده و پاسخى مفصل در سایت شخصى اش به راه انداختند و آنچه فعلاً در اختیار اینجانب است پاسخ ایشان است. ما فارغ از همه این گفتگوها، دیدگاه هاى تشیع را در باب «خاتمیت و انقطاع وحى» و «مرجعیت علمى پیشوایان معصوم» و «سرچشمه علوم و دانش آنان» بازگو مى کنیم و خاطر ایشان را مستحضر مى سازیم که اینجانب در کتاب «اضواء على عقائد شیعة الإمامیة وتاریخهم» که در سال 1421ق منتشر گردیده است اکثر اشکالاتى را که ایشان مطرح نموده، پاسخ گفته ام، زیرا این دیدگاه ها جدید و نو نیست و ایشان نیز طراح و پایه گذار آنها نمى باشد، بلکه ریشه در کلام پیشینیان دارد که فعلاً جاى بحث آن نیست. همچنین در کتاب دیگرى به نام «الاعتصام بالکتاب والسنة» که در سال 1414ق منتشر گردیده است، دیدگاه هاى شیعه را در مورد مرجعیت علمى پیشوایان معصوم و سرچشمه دانش هاى آنها، به گونه اى که با خاتمیت کوچک ترین تعارضى ندارد، مطرح نموده ام. ممکن است عذر ایشان این باشد که این گونه کتاب ها را در اختیار ندارد ولى مى توانست به کتاب «منشور عقاید امامیه» که به زبانهاى مختلف اعم از فارسى، عربى و انگلیسى و غیره چاپ شده است مراجعه فرمایند زیرا کلیه مطالبى که ایشان مطرح کرده اند به نوعى، مطرح و مورد بررسى قرار گرفته است. اصولاً مشکل این نوع نویسندگان این است که پیوند خود را با حوزه هاى علمیه و اسلام شناسان واقعى قطع نموده، آن گاه به نقد و گفتگو مى پردازند. بنده از شخص ایشان و دیگر دوستانى که گاهى دیدگاه هاى نوى دارند درخواست مى کنم این نوع مسائل را قبلاً در محافل علمى حوزوى مطرح کنند و آنگاه چکیده گفت و گوها را منتشر نمایند. این دوستان عزیز هر چه هم متفکر و سخنور باشند در معارف و احکام الهى تخصص ندارند.به خاطر دارم که جناب سروش در یکى از سخنرانى هاى خود از حوزه علمیه قم انتقاد نموده و هر نوع تحقیق و نوآورى را در آن نفى کرده بود. من در همان زمان (سال 1370) بر آن شدم که خاطر شریف ایشان را از مراکز تحقیقى در قم آگاه سازم، زیرا احساس نمودم که ایشان از دور دستى بر آتش دارد، از این رو به واسطه یکى از دوستان از ایشان دعوت کردم تا وى از مؤسسه تعلیماتى و تحقیقاتى امام صادق علیه السَّلام دیدن فرمایند، او پس از آگاهى از وجود محققان عالیمقام و آثار ارزشمند آن در دفتر یادبود مؤسسه چنین نگاشت : " دیدار از مؤسسه تعلیمى و تحقیقى استاد محترم جناب آقاى سبحانى، براى بنده توفیق بود. چه مى توانم بنویسم جز اظهار مسرّت و جز آرزوى مزید توفیق همکاران محقق این مؤسسه و رویش امثال این مؤسسات در قم وسایر نقاط این دیار، تا در معرفت دینى فربهى مطلوب حاصل شود ". بارى نگارنده شکوه هاى خود را از این اندیشمندان که سالیان دراز به عنوان مدافعان اسلام و روشنفکران دینى انجام وظیفه مى کردند، به مجال دیگر واگذار مى کند : شرح این هجران و این خون جگر / ایـن زمـان بگـذار تـا وقـت دگـر

خاتمیت یا انقطاع وحى تشریعى

همه مسلمانان یکدست و یکدل خاتمیت پیامبر گرامی صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم را از ضروریات اسلام شمرده و آن را یک اصل استوار و خلل ناپذیر تلقى نموده اند و هر نوع تأویل و تحریف را در آیه خاتمیت مردود شمرده و به آن ارجى ننهاده اند. قرآن در این باره مى فرماید : (ما کانَ مُحَمّدٌ أَبا أَحد مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَخاتَم النَّبِیّینَ وَکانَ اللّهُ بِکُلِّ شَىْء عَلیماً) . (سوره ص/40)« محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست ولى رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است».علاوه بر این آیه، روایات فراوانى در مورد خاتمیت از رسول گرامى و امامان معصوم وارد شده است که بهانه را از دست مدعیان نبوت و قائلان به ادامه وحى تشریعى و تجربه نبوى برگرفته است، و عالمان اسلام از سنى و شیعه کتاب ها و رساله هایى در این مورد نگاشته اند بخصوص مفسران اسلامى هرگاه به تفسیر این آیه رسیده اند داد سخن داده اند، فقط گروهک سیاسى بهایى و فرقه قادیانى در هند مخالف خاتمیت بوده و با این اصل مسلم مخالفت کرده و مطرود جامعه اسلامى مى باشند.

معناى خاتمیت

مقصود از خاتمیت این است که پس از رسول گرامى، دیگر پیامبرى نخواهد آمد و باب وحى تشریعى به روى بشر بسته شده است و همچنین بر هیچ انسانى، وحیى که حامل تشریع حکمى و تعیین تکلیفى و تحلیل حرامى یا تحریم حلالى باشد فرود نخواهد آمد. هر فردى که مدعى آن باشد که از جانب خدا در مورد احکام الهى به او وحى شده است و احکام جدید و بى سابقه اى را که در شریعت پیامبر اسلام صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم نبوده است، بر او نازل گردیده ، چنین فردى مشتبه یا مغرض است و از نظر مسلمانان منکر اصل ضرورى مى باشد. از طرف دیگر قرآن مجید از اکمال دین در قرآن خبر داده است آنجا که مى فرماید : (الیَوْم أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینکُمْ وَأَتْمَمتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَرَضیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِیناً).(مائده/3).« امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین جاودان پذیرا شدم».

کمال دین در این است که کلیه مسائل مربوط به دین اعم از اصول و فروع بر پیامبر گرامی صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم نازل شده و او نیز به گونه اى در اختیار امت قرار داده است.این دو اصل از اصولى هستند که هیچ فرد مسلمانى نمى تواند از آنها شانه خالى کند ولى در کنار این اصول واقعیتى است که نمى توان در آن تردید کرد و آن این که مدت رسالت پیامبر گرامیصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم از 23سال تجاوز ننمود. سیزده سال آن در مکه و ده سال آن در مدینه سپرى شد. در مرحله نخست محیط زندگى و دعوت، آن چنان مساعد نبود که رسول گرامیصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم به تبیین تمام مسائل مربوط به عقاید و احکام و وظایف اسلامى بپردازد. آن چنان خفقان بر محیط او حاکم بود که سرانجام به فرمان الهى زادگاه خود را رها نمود و«یثرب» را براى زندگى و تبلیغ برگزید. زندگى ده ساله پیامبر در مدینه با حوادث گوناگون روبرو بود که همگى وقت گیر ومشکل زا بود. از یک طرف خود پیامبر فرماندهى 26غزوه(1) را برعهده داشت که برخى از آن غزوه ها، مدتى به طول مى انجامید مانند فتح مکه و حنین و یا غزوه تبوک و از طرف دیگر 36 گردان را آماده جهاد کرده و تعلیمات لازم را به آنها مى داد و به میدان رزم اعزام مى کرد که در اصطلاح سیره نویسان به این گردان ها «سریه» مى گویند.

محیط مدینه و اطراف آن مرکز تجمع یهودیان بود و باب مناظرات و مجادلات با پیامبر باز شد و سرانجام پس از خیانت هاى بارز آنان، پیامبر اسلام ناگزیر، با قدرت نظامى به لجاج و عناد آنها پاسخ گفت و قبایل بنى قینقاع و بنى نضیر را جلاى وطن داد. سپس سراغ بنى قریظه و خیبریان رفت که سرگذشت آن براى همگان معلوم است. او در مدت اقامت خود با سران قبایل و رؤساى منطقه ها، قراردادهاى سیاسى و نظامى مى بست که متون آنها در کتاب هاى سیره و تاریخ و حدیث آمده است و کتاب «مکاتیب الرسول»ـ اثر ارزشمند دوست از دست رفته مرحوم آیة اللّه «احمدى میانجى» ـ، جامع ترین کتابى است که در این مورد نوشته شده است. نبى اسلام با این همه گرفتارى ها تا آنجا که توانست اصول و کلیات احکام الهى را براى مردم تبیین کرد و او در سخنان خود به حکم وحى الهى یادآور مى شد که در سفره تشریع دو حکم بیشتر نیست: حکم الهى و حکم جاهلى و هر نوع حکمى که ریشه در اسلام نداشته باشد حکم جاهلى خواهد بود چنان که مى فرماید: ( ان احکم بینهم بما أنزل اللّه)(مائده/49). در میان آنان ، با آنچه خدا نازل کرده داورى کن». و هر نوع داورى که ریشه در قوانین الهى نداشته باشد حکم جاهلى است : ( أفَحُکْمَ الجاهلیّة یبغون ومن أحسن من اللّه حکماً لقوم یؤمنون).(مائده/50) « آیا حکم جاهلیت را از نو مى خواهند و چه کسى بهتر از خدا براى قومى که اهل ایمان و یقین هستند حکم مى کند».

با توجه به این بیان باید گفت، پیامبر اسلام خاتم پیامبران است و با رحلت او وحى تشریعى قطع شده است و او آیین الهى را تکمیل کرد و هر چه بشر به آن نیاز دارد در آیین او وجود داشت. از طرف دیگر، گرفتارى ها و کشمکش ها مانع از آن شد که پیامبر به تبیین برخى از اصول و احکام عملى موفق گردد، ولى براى جبران این بخش، گروهى به امر الهى مأموریت یافتند که به تبیین آنچه پیامبر به توضیح آن نائل نیامده است، بپردازند. این گروه همان عترت رسول گرامیصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم است که در حدیث متواتر، عِدل قرآن و یکى از دو ثقل معرفى شده است. آنجا که فرموده است: « انّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتى». «من در میان شما دو گوهر گرانبها به عنوان امانت مى گذارم که عبارتند از کتاب خدا و عترت من».

اکنون سؤال مى شود سرچشمه علوم آنان و به اصطلاح مصادر دانش آنان چیست چگونه احکام و تکالیفى را بیان مى کنند که در قرآن و سنت هاى باقیمانده از پیامبر نیست؟ و این همان شبهه اى است که آقاى سروش بر آن تکیه مى کند و ما مجموع دیدگاه هاى او را در این مورد در چند محور مطرح کرده و به تحلیل آنها مى پردازیم .

محور نخست: ناسازگارى مرجعیت علمى با خاتمیت

این همان سؤالى است که جناب آقاى سروش آن را به عنوان محور نخست مطرح مى نماید. «چگونه مى شود که پس از پیامبر خاتم کسانى در آیند و به اتکاء وحى و شهود سخنانى بگویند که نشانى از آنها در قرآن و سنت نبوى نباشد و در عین حال تعلیم و تشریع و ایجاب و تحریمشان در رتبه وحى نبوى بنشینند و عصمت و حجیت سخنان پیامبر را پیدا کند و باز هم در خاتمیت خللى نیفتد؟ پس خاتمیت چه چیزى را نفى و منع مى کند و به حکم خاتمیت وجود و وقوع چه امرى ناممکن مى شود؟ و چنان خاتمیت رقیقى که همه شئون نبوت را براى دیگران میسور و ممکن مى سازد، بود ونبودش چه تفاوتى دارد.شیعیان با طرح نظریه غیبت، خاتمیت را دو قرن و نیم به تأخیر انداخته اند».

حاصل سخن ایشان این است که اعتقاد به پیشوایى امامان معصومعلیهم السَّلام و مرجعیت علمى آنها با اصل خاتمیت پیامبر اکرمصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم سازگار نمى باشد زیرا معنى خاتمیت این است که باب وحى با در گذشت نبى خاتمصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم کاملاً مسدود گشت و دیگر به هیچ فردى وحى فرود نخواهد آمد. از طرف دیگر معنى مرجعیت امامان معصوم این است که احکامى از آنان دریافت مى کنیم که ریشه در قرآن و سخنان پیامبر ندارد. و لازم آنها، این است که آنان بسان پیامبر نبى بوده و مورد خطاب وحى واقع شده اند و در نتیجه احکامى را از عالم بالا دریافت کرده اند. در حقیقت این امامان نیز بسان پیامبر خاتم به لباس نبوت آراسته شده اند.

سرچشمه علوم امامان معصوم

تعارضى که نویسنده میان ختم نبوت و مرجعیت علمى امامان معصوم تصور کرده حاکى از آن است که وى مصادر علوم آنان را در نظر نگرفته و یا از آنها آگاه نبوده است، اینک در این مورد به منابع علوم ایشان اشاره مى نماییم. وبا بیان این قسمت خواهید دید که کوچک ترین، تعارضى میان «خاتمیت» و مرجعیت علمى امامان معصوم وجود ندارد.

الف ـ نقل از رسول خدا

پیشوایان معصومعلیهم السَّلام احادیث را (بدون واسطه، یا از طریق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ کرده و براى دیگران نقل مى کنند. این نوع روایات، که هر امامى آن را از امام پیشین ... تا برسد به رسول خدا نقل کرده است در احادیث شیعه امامیه فراوان است، و اگر این گونه احادیث اهل بیت علیهم السَّلام که سنداً، متصل و منتهى به رسول خدا صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم مى باشد یکجا جمع شود مُسند بزرگى را تشکیل مى دهد که خود مى تواند گنجینه عظیمى براى محدثان و فقیهان مسلمان باشد زیرا روایاتى با چنین سند استوار، در جهان حدیث نظیر ندارد.به یک نمونه از این نوع احادیث ـ که گفته مى شود نسخه اى از آن، به عنوان حدیث سلسلة الذهب، از باب تبرک و تیمن، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور«سامانیان» نگهدارى مى شده است ـ اشاره مى کنیم : شیخ بزرگوار صدوق(381ـ306هـ) در کتاب توحید به واسطه دونفر از ابو الصلت هروى نقل مى کند که مى گوید: من با على بن موسى الرضا علیمها السَّلام همراه بودم که از نیشابور عبور مى کرد. در این هنگام جمعى از محدثان نیشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، یحیى بن یحیى، اسحاق بن راهویه و جمعى از دوستداران علم، زمام مرکب ایشان را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران پاک ومطهرت سوگند مى دهیم که براى ما حدیثى نقل کنى که از پدرت شنیده اى. حضرت در این حال سر خود را از کجاوه بیرون آورد و چنین گفت : «حدثنی أبی العبد الصالح موسى بن جعفرعلیمها السَّلام قال حدثنی أبی الصادق جعفر بن محمدعلیمها السَّلام قال حدثنی أبی أبو جعفر محمد بن علی باقر علم الأنبیاء علیمها السَّلام قال حدثنی أبی علی بن الحسین سید العابدین علیمها السَّلام قال حدثنی أبی سیّد شباب أهل الجنّة الحسین علیمها السَّلام قال حدثنی أبی على بن أبی طالب علیمها السَّلام سمعت النبی صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم یقول سمعت جبرئیل یقول سمعت اللّه جلّ جلاله یقول: لا إله إِلاّ اللّه حِصنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِنْ عَذابی». سپس زمانى که به راه افتاد، فریاد برآورد که: بشروطها و أنا من شروطها.

بنابراین بخشى از علوم و دانشهاى آنان، سینه به سینه از پیامبر خاتم در اختیار آنان قرار گرفته است. نکته قابل توجه این است که همین ایراد جناب آقاى سروش، به نوعى در عصر امامان معصوم از طرف مخالفان مطرح بود و گاهى به عنوان پرسش و احیاناً به عنوان اعتراض، از مدرک احادیث آنان سؤال مى کردند و آنها به این پرسش به این نحو پاسخ مى دادند.

«حدیثى، حدیث أبى وحدیث أبى، حدیث جدّى وحدیث جدّى، حدیث علىّ بن أبى طالب وحدیث علىّ حدیث رسول اللّه وحدیث رسول اللّه قول اللّه عزّ وجلّ». حدیث من، حدیث پدرم است و حدیث پدرم، حدیث جدّم و حدیث جدّم ، حدیث على بن ابى طالب و حدیث او، حدیث رسول خدا و حدیث رسول خدا، کلام خداى عزّوجلّ است.

ب . نقل از کتاب على علیه السَّلام

امیر مؤمنان علیه السَّلام در تمام دوران بعثت پیامبر اکرم صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم با ایشان همراه بود، و بدین جهت توفیق یافت که احادیث بسیارى از رسول خدا را در کتابى گرد آورد(در حقیقت، پیامبر صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم املا مى کرد وعلى علیه السَّلام مى نوشت). خصوصیات این کتاب، که پس از شهادت امام در خانواده او باقى ماند، در احادیث ائمه اهل بیت بیان شده است. امام صادق علیه السَّلام مى فرماید: طول این کتاب هفتاد ذراع بوده، وبه املاى رسول خدا و خط على بن ابى طالب نگارش یافته است و آنچه مردم به آن نیازمندند در آن بیان شده است.

گفتنى است که این کتاب پیوسته در خاندان على علیه السَّلام دست به دست مى گشت و امام باقر و امام صادق علیمها السَّلام کراراً از آن حدیث نقل کرده و خود کتاب را نیز به یاران خویش ارائه مى فرمودند و هم اکنون نیز بخشى از احادیث آن کتاب در مجامع حدیثى شیعه بالأخص در «وسائل الشیعه» در ابواب مختلف موجود است.

ج . استنباط از کتاب و سنت

امامان معصوم قسمتى از احکام الهى را که بر پیامبر گرامى نازل شده از کتاب خدا و سنت هاى موجود استنباط مى کردند. استنباطى که دیگران را یاراى آن نبوده است. ما، در اینجا نمونه اى را یادآور مى شویم تا روشن شود قسمتى از مصادر علوم آنان چنین استنباط هایى بوده است : در دوران متوکل عباسى یک مرد مسیحى با زن مسلمانى مرتکب عمل خلافى شد، از آنجا که این شخص بر خلاف موازین ذمه عمل کرده بود خونش هدر و قتلش واجب بود. آنگاه که خواستند حکم را جارى کنند او اسلام آورد تا به حکم «الإسلام یجبّ ما قبله» جان به سلامت ببرد. در این شرایط فقیهان دربار عباسى به چند گروه تقسیم شدند: گروهى گفتند: او به حکم این که اسلام آورد، پیوند او از گذشته قطع گردید، و حد از او ساقط شد و گروهى دیگر گفتند: سه بار حد باید در مورد او جارى شود و گروه سوم فتواى دیگرى دادند . متوکل عباسى ناگزیر، پاسخ این مسأله را از امام هادى پرسید ، امام هادیعلیه السَّلام فرمود: این فرد محکوم به مرگ است و علت آن این است که چنین ایمانى در هنگام تنگنا و خوف و ترس فاقد ارزش است به گواه این آیه: (فلَمّا رأوا بأسنا قالوا آمنّا باللّه وحده وکفرنا بما کنّا به مشرکین *فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا سنت اللّه التی قد خلتْ فی عباده وخسر هنالک الکافرون).(سوره غافر/85ـ84). «هنگامى که عذاب شدید ما را دیدند گفتند هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایى که همتاى او مى شمردیم کافر شدیم، امّا هنگامى که عذاب ما را مشاهده کردند ایمان آنها براى آنها سود نداشت این سنت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آنجا که کافران زیان کار شدند».

در این آیه خداوند منان بى ثمر بودن ایمان حاصل از خوف عذاب را، از سنت هاى الهى شمرده است، سنت هایى که در آن تبدل و تغییرى رخ نمى دهد. همه فقیهان و مفسران، این آیه را خوانده و تفسیر کرده اند ولى موفق به چنین فهمى از آیه نبوده اند این برداشت هاى عمیقانه و واقع گرایانه یکى از مواهب الهى است که به ائمه اهل بیت داده شده و بخشى از علوم آنان را تشکیل مى دهد. از این رو، امام باقرعلیه السَّلام مى فرماید: «خداوند منان چیزى را ترک نکرده که امت اسلامى به آن نیازمندند مگر این که آن را در کتاب خود فرو فرستاده و براى رسول خود بیان کرده است».

امام صادق علیه السَّلام مى فرماید: «ما من شىء إلاّ وفیه کتاب وسنة» .«هیچ رخدادى نیست مگر آن که قانون آن در کتاب و سنت پیامبر بیان شده است». سماعه، فقیه عصر امام موسى بن جعفرعلیه السَّلام از امام سؤال مى کند: آیا همه چیز در کتاب خدا و سنت پیامبر او است یا چیزى را از پیش خود مى گویید؟ او در پاسخ مى گوید: «بل کلّ شىء فى کتاب اللّه و سنة نبیّه».

امام باقرعلیه السَّلام در سخنان خود، اغلب به آیات قرآن مجید استناد نموده از کلام خدا شاهد مى آورد و مى فرمود: هر مطلبى گفتم از من بپرسید که در کجاى قرآن است تا آیه مربوط به آن موضوع را معرفى کنم.

بنابراین امامان معصوم در حوزه معارف و احکام، نوآورانى نبوده اند که ریشه در کتاب و سنت نداشته باشد، بلکه استخراج کنندگان احکام الهى از کتاب و سنت بوده اند که دیگران را یاراى چنین فهم و دقتى نیست.

د. الهامات الهى

علوم ائمه اهل بیت علیهم السَّلام سرچشمه دیگرى دارد که مى توان از آن با عنوان «الهام» یاد کرد. الهام اختصاص به پیامبران نداشته و در طول تاریخ گروهى از شخصیتهاى والاى الهى از آن بهره مند بوده اند.قرآن از افرادى خبر مى دهد که با اینکه پیامبر نبودند،اسرارى از جهان غیب بر آنها الهام مى شد و قرآن به برخى از آنها اشاره دارد. چنانکه درباره مصاحب موسى (خضر) که چند صباحى او را آموزش داد، چنین مى فرماید:(آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً) (کهف/65): « او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خویش به وى دانشى ویژه عطا کرده بودیم».

نیز درباره یکى از کارگزاران سلیمان ( آصف بن برخیا) یادآور مى شود : (قالَ الّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ) (نمل40) : آن کس که دانشى از کتاب نزد او بود چنین گفت... .

این افراد علم خود را از طریق عادى نیاموخته بلکه به تعبیر قرآن داراى «علم لدنّى» بوده اند: (عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً).بنابر این، نبىّ نبودن، مانع از آن نیست که برخى از انسانهاى والا مورد خطاب الهام الهى قرار گیرند. در احادیث اسلامى که فریقین نقل کرده اند این گونه افراد را «محدَّث» مى گویند، یعنى کسانى که بدون اینکه پیامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مى گویند.

بخارى در صحیح خود از پیامبر نقل مى کند که فرمود:«لَقَدْ کانَ فیمَن کانَ قَبلَکُمْ مِنْ بنی إسرائیلَ یُکَلَّمونَ مِنْ غیر أَنْ یکونُوا أنبیاءَ...» : قبل از شما در بنى اسرائیل کسانى بودند که (فرشتگان) با آنها سخن مى گفتند، بدون اینکه پیامبر باشند.

بر این اساس، ائمه اهل بیت علیهم السَّلام نیز که مرجع امت در تبیین معارف الهى و احکام دینى مى باشند، برخى از سؤالات را که پاسخ آن در احادیث مروىّ از پیامبر صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم یا کتاب على علیه السَّلام وجود نداشت از طریق الهام و آموزش غیبى پاسخ مى دادند .

از این بیان مى توان نتیجه گرفت که کسانى که چنین اشکالى را مطرح مى نمایند بین وحى تشریعى و الهامات الهى فرقى نگذاشته و تصور مى کنند که به هر فردى که به او الهام شد او نبى خواهد بود. حال آن که «مُحدث بودن» یکى از مقامات انسان هاى والاست که در عین حال که فرشتگان با او سخن مى گویند ولى نبى نخواهد بود. چنان که یادآور شدیم مصاحب موسى به تعبیر قرآن علم لدنى (وَعلّمناهُ من لدُنّا عِلماً) داشت ولى نبى نبود.

تضمین حجیت اقوال امامان در سنت پیامبر صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم

اگر واقعاً کتاب خدا و سنت پیامبر مرجع است، ما در سنت متواتر پیامبر، عترت را در کنار قرآن مى بینیم «انّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتى».و پیامبر گرامى عترت خود را به سفینه نوح تشبیه مى کند و مى فرماید: «مثل أهل بیتى کمثل سفینة نوح من رکبها نجى ومن تخلف عنها غرق».

اکنون سؤال مى شود که اگر محدوده دانش و بینش هر یک از اهل بیت پیامبر بسان یک فرد صحابى بود پس چرا پیامبر خاتم براى آنان چنین مزیتى قائل مى شود. گاهى آنها را عِدْل قرآن و همتاى او مى شمرد و گاهى آنها را کشتى نجات مى داند. این نوع امتیازها حاکى از آن است که آنان داراى علومى بودند که دیگران از آن بى بهره بودند و در پرتو این آگاهى ها، بسیارى از احکام اسلام را که قبلاً تشریع شده بازگو مى کردند، نه این که حکم جدیدى را انشاء مى نمودند.

نتیجه این که : . پیشوایان معصوم از کتاب على احکام فراوانى را در اختیار مردم مى نهادند و آنچه مى گفتند تبیین احکام تشریع شده بود نه تشریع احکام جدید ؛ 2. اگر از جانب خدا یک رشته احکامى به آنها الهام مى شد، مقصود، تبیین احکامى بود که بر قلب پیامبر نازل شده ولى شرایط امکان بیان آنها را پیدا نکرده بود.

آنچه ما از نویسنده گرامى و کسانى که دچار این سؤال هستند خواهش مى کنیم بین انشاء احکام و إخبار از احکامى که بر رسول خدا نازل شده فرق بگذارند. انشاء احکام جدید ناقض خاتمیت است ولى اخبار از احکامى که بر قلب پیامبر فرود آمده است تأیید خاتمیت و نشانه آن است. شگفت این جاست که افرادى الهام به مادر موسى را یا سخن گفتن فرشتگان با مریم و یا همسر ابراهیم را که همگى در قرآن آمده است مى پذیرند، امّا سخن گفتن فرشتگان با امامان معصوم و در جریان گذاشتن آنها نسبت به احکامى که قبلاً تشریع شده است دچار تردید و اعتراض مى شوند. (وَإِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفیکِ عَلى نِساءِ الْعالَمینَ).(آل عمران/42). (وَ أَوحَیْنا إِلى أُمّ مُوسى أَن أَرْضِعیه...).(قصص/7).

تا اینجا سخن ما با فردى است که معتقد به ختم نبوت است و براى نجات بشر جز اسلام ـ منتها با قرائت خاص ـ راه دیگرى نمى اندیشد. از این جهت روشن ساختیم که ختم نبوت با مرجعیت علمى اهل بیت کوچک ترین تعارضى ندارد و ائمه اهل بیت بازگو کنندگان احکامى هستند که قبلاً بر پیامبر اسلام وحى و تشریع گشته است.

تناقض در گفتارها

آرى در اینجا ما گله خاصى از شخص آقاى سروش داریم و آن این که اگر دیگران این پرسش را مطرح کنند تا حدى معذور هستند ولى جناب ایشان به یک رشته اصولى معتقدند که هرگز با ختم نبوت و انقطاع وحى سازگار نیست، این اصول عبارتند از:

الف) تداوم وحى نبوى

ب) اعتقاد به پلورالیسم دینى و صراط هاى مستقیم

ایشان درباره موضوع نخست چنین مى نویسد:

«تجربه نبوى یا تجربه شبیه به تجربه پیامبران، کاملاً قطع نمى شود و همیشه وجود دارد».

و درباره موضوع دوم ایشان به جاى یک صراط به صراط هاى متعددى معتقد است و پلورالیسم را به معناى وسیعى پذیرفته و همه قرائت هاى از اسلام را حق و مایه نجات مى داند.

در این صورت با این اعتقاد چگونه قرائت شیعه را درباب امامان تخطئه مى کند و به قرائت مقابل آن معتقد مى شود. و به اصطلاح خار را در چشم دیگران مى بیند امّا تیر را در چشم خود نمى بیند. ایشان در تعابیرى مى گوید:

1.« این نکته را باید به گوش جان شنید و تصویر و منظر باید عوض کرد، و به جاى آن که جهان را واجد یک خط راست و صدها خط کج و شکسته ببینیم، باید آن را مجموعه اى از خطوط راست دید که تقاطع ها و توازى ها و تطابق هایى با هم پیدا مى کنند، بل حقیقت در حقیقت غرقه شد » .اگر ایشان اعتقاد دارد که «همه اعتقادات صحیح است»، چگونه اعتقاد شیعه را در باب مرجعیت علمى ائمه، خط کج و شکسته مى بیند. این سخنان متعارض نشانه چیست؟؛ 2. «اسلام سنى فهمى است از اسلام و اسلام شیعى فهمى دیگر. و اینها و توابع و اجزایشان، همه طبیعى اند و رسمیت دارند».

اگر بنا به گفته ایشان اسلام شیعى فهمى است از اسلام و طبیعى و رسمى است ، چگونه ایشان اعتقاد شیعه به مرجعیت علمى ائمه را غیر طبیعى مى داند و به رسمیت نمى شناسد؟!

نظریه قبض و بسط و لوازم غیر صحیح آن

هنگامى که ایشان در مجله کیهان فرهنگى، نظریه قبض و بسط را مطرح نمود و این که هر نوع تبدیل و دگرگونى در یکى از اندیشه هاى بشرى تغییر و دگرگونى در کلیه اندیشه ها و فرضیه ها از جمله اندیشه هاى دینى را در پى دارد، اینجانب در مقاله اى در نقد این نظریه یادآور شدم :

1. قبض و بسط در فهم شریعت، تعبییر محترمانه اى از «سوفیسم» و شکاکیت است که در یونان ظهور کرد سپس به وسیله حکیمان یونانى مانند ارسطو و غیره از صحنه خارج گردید.(توضیح این مطلب را در آن مقاله بخوانید) ؛ 2. گزاره «قبض و بسط در فهم شریعت» انتحار خود را به وسیله خود فراهم ساخته است. زیرا این نظریه خود را نیز در برمى گیرد، چه بسا ممکن است همین نظریه در پرتو یک رشته فرضیه ها در علوم و دانش ها به گزاره عمیق تر و احیاناً متناقض تبدیل گردد؛ 3. این نظریه با خاتمیت سازگار نیست و خاتمیت یکى از اصول مسلم اسلام است ، هرگاه فرض کنیم که اندیشه ها و گزاره ها در حال تبدیل و دگرگونى است مسأله خاتمیت نیز یکى از گزاره ها است که باید در پرتو دگرگونى در گزاره ها همین اصل نیز دگرگون گردد.

این نقد به قدرى روشن و شکننده بود که حتى یکى از طرفداران وى در کتابى که به عنوان نقد بر برخى از معترضان این نظریه نوشته بود، نقد اینجانب را بسیار موجه دانسته بود. اکنون که چه شده که با آن مبانى تجربه نبوى و استمرار وحى و اعتقاد به صراط هاى مستقیم و پلورالیسم دینى و تأیید قرائت هاى مختلف از دین به فکر انتقاد از فکر شیعى افتاده و آن را مطرح مى کند؟! من در این مورد متحیرم باید خود ایشان پاسخگو باشد.

محور دوم: ویژگى هاى انبیا

ایشان مى گوید : انبیا داراى ویژگى هاى سه گانه هستند : الف. دانش آنان بدون واسطه از جانب خداست ؛ ب. آنان در گفتار و رفتار معصوم از گناه و خطا مى باشند ؛ ج. سخنان آنان براى دیگران حجت مى باشد.

آنگاه نتیجه مى گیرد هرگاه ما دانش امامان شیعه را بدون واسطه و اکتسابى ندانیم و از این طرف آنان را در گفتار و روش معصوم بشناسیم و سخنانشان براى دیگران حجت باشد در این صورت با انبیاء تفاوتى نداشته و مسأله خاتمیت کاملاً مخدوش مى شود.

در تحلیل گفتار ایشان یادآور مى شویم اوّ لاً : درست است که پیامبران این سه ویژگى را دارند ولى آنان علاوه بر آن سه ویژگى، ویژگى چهارمى نیز دارند که در امامان نیست، آنها داراى منصب نبوت و صاحب شریعت اند و وحى الهى بدان جهت بر آنان نازل شده است که آنان آورنده شریعت و پایه گذار آن مى باشند. ولى امامان فاقد این ویژگى چهارم اند یعنى نه منصب نبوت دارند و نه صاحب شریعت. آنها بر اثر عنایات الهى بازگو کنندگان شریعت مى باشند ؛ وثانیاً: درست است که پیامبران از این سه ویژگى برخوردارند ولى آن چنان نیست که هر کس که داراى این سه ویژگى است، پیامبر است.و به قول معروف « هر گردویى گرد است ولى هر گردى گردو نیست». و به تعبیر منطقیان میان این ویژگى هاى سه گانه و نبوت، عموم و خصوص مطلق است یعنى هر نبى داراى این سه خصوصیت است ولى آن گونه نیست که دارندگان این سه ویژگى، نبى باشند .

درباره ویژگى اوّل یعنى علم لدنى مى توان گفت: چه بسا بر قلب نورانى انسان هاى وارسته، حقایقى از عالم بالا الهام مى شود و دریافت خود را اکتسابى نمى دانند ولى هرگز پیامبر نمى باشد. و نمونه هاى آن گذشت.

درباره ویژگى دوم که عصمت است یادآور مى شویم که عصمت از ویژگى انحصارى نبوت نیست. مریم عذرا به حکم آیه قرآن پیراسته از گناه بود ولى هرگز نبیّه نبوده است.

درباره ویژگى سوم مى توان گفت که حجیت سخن، ملازم با نبوت نیست به گواه آن که حکم خرد بر همگان حجت است ولى خرد نبى نیست و نیز فتواى فقیهان بر دیگران حجّت مى باشد ولى هیچ فقیهى نبى نیست.

خلاصه آن که این ویژگى ها چه تک تک و چه جمعى از علائم انحصارى پیامبران نیست. هر چند همه پیامبران داراى این ویژگى ها هستند ولى آنچه که مایه امتیاز پیامبران از دیگـران است، این اسـت که صاحب شریعت بوده و به عنوان پایه گذار شریعت مى باشند. امّا هرگز این ویژگى اخیر، در امامان نیست و کسى ادعاى آن را ندارد.

ما از نویسنده سؤال مى کنیم که چه اشکالى دارد که خدا گروهى را آموزش دهد تا آنچه را بر صاحب شریعت فرو فرستاده ولى زمان مهلت تبیین آن را نداده است، به مردم ابلاغ کنند و آنها را در زندگى پیراسته از گناه سازد و به مردم بگوید گزارش آنان از صاحب شریعت بر شما حجت است، آیا یک چنین موهبت الهى محال است؟!

به بهانه حفظ خاتمیت دیگر آموزه ها را انکار نکنیم

پیامبر خاتم صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم، آورنده آیین اسلام که دین خود را دین خاتم و احکام خود را ثابت و جاودانه معرفى کرده است، خود در تعابیرى بسیار روشن از وجود این ویژگى درباره امامان شیعه خبر داده است : 1. از جهتى آنان را عِدْل و همتاى قرآن معرفى مى کند و مى فرماید: «کتاب اللّه وعترتى » ناگفته پیداست لنگه کتاب معصوم که همان عترت باشد باید مانند خود کتاب بر مردم حجّت و از عصمت برخوردار باشد؛ 2. پیامبر به مردم دستور مى دهد که پیروى از عترت مایه هدایت و سرپیچى از گفته هاى آنان مایه گمراهى است چنان چه مى فرماید: «ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبداً».

باز درباره امیرمؤمنان مى فرماید: «أنا مدینة العلم وعلىّ بابها». آیا آگاهى امامان به مسایل عقیدتى و عملى، یک آگاهى عادى بوده، مانند شاگردى که در کلاس از آموزگار و استاد خود تعلیم مى بیند یا این آموزه ها به صورت غیر عادى بوده همچنان که مصاحب موسى را چنین مقامى بود.(وَعلّمناهُ مِنْ لَدُنا عِلماً).

اگر واقعاً امامان معصوم مانند انسان هاى عادى بودند این همه تأکید بر پیروى از آنان چه معنا داشت بنابراین نباید تنها به بهانه حفظ خاتمیت دیگر آموزه ها را نادیده بگیریم.

گذشته از این معارف و آموزه هایى که از امامان به دست ما رسیده است محال است که زاییده آموزش هاى عادى باشد بلکه کثرت و عظمت و عمق آنان حاکى از آن است که گفته هاى آنان میوه باغ دگر است.

محور سوم: نقش امامان در حفظ و پاسدارى از شریعت

وى معتقد است امامان معصوم در حفظ و پاسدارى شریعت نقشى ندارند زیرا شیعیان چیزى افزون بر آنچه دگران دارند، ندارند، بلکه پى افکن هاى علوم و عرفان در میان دیگران، بیش از آن است که در شیعه وجود دارد. او در این باره مى نویسد:

«سمت و صفت پاسداران علم پیامبر و مستحفظان شریعت است که شما به پیشوایان شیعه داده اید و امامت را بدین سبب واجب شمرده اید و امام غائب را نیز مستحفظ معاصر خوانده اید و همین را حجت حضور غائبانه او دانسته اند... جد و جهد این حافظان چه چیز را براى شیعیان محفوظ نگه داشته است که غیر شیعیان از آن محروم مانده اند».

ادعاى نویسنده را به طور خلاصه در دو بخش مطرح مى نماییم :1. پاسدارى ائمه یازده گانه از شریعت ؛ 2. پاسدارى حضرت مهدى در دوران غیبت.

درباره بخش نخست یادآور مى شویم: مسلمانان جهان یعنى یک میلیارد و چهارصد میلیون نفر مسلمان در روى زمین دو مدال افتخارى دارند که پاسدارى از آنها به عهده امامان بوده است : 1. قرآن مجید که مسلماً به قرائت واحدى از جانب خدا فرو فرستاده شده ولى بعدها بر اثر تشتت صحابه و اختلاف لهجه هاى عرب به صورت قرائت هاى هفتگانه درآمد که مسلماً جز یک قرائت، بقیه، ارتباطى به وحى الهى ندارد.چنانکه امام باقرعلیه السَّلام مى فرماید: «انّ القرآنَ واحِدٌ نَزل مِنْ عِند واحد ولکنّ الاختلاف یجىء من قِبَل الرواة». و همین قرائت رسمى از قرآن به روایت حفص از عاصم، از قرائت على بن ابى طالبعلیه السَّلام برگرفته شده است؛ 2. سنت پیامبر اکرمصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم (گفتار و رفتار او ) به وسیله کتاب على و احادیث وى و احادیث امامان که متصل به پیامبر است محفوظ مانده است زیرا بعد از درگذشت پیامبر نگارش حدیث و نقل و مذاکره آن ـ مگر در موارد خاصى ـ تا یک قرن ممنوع اعلام شد. حال علت آن چه بوده فعلاً مطرح نیست.

از طرفى حدیثى که یک قرن نوشته نشود و آموزش ها تعطیل شود، تکلیف آن روشن است و در این میان برخى از یهودیان و مسیحیان مسلمان نماها مانند کعب الاحبار و وهب بن منبه و تمیم دارى ـ داستان سراى مدینه ـ و مانند آنان، اسرائیلیات و مسیحیات را وارد حوزه هاى حدیثى مسلمانان کردند که تاکنون دامنگیر محدثان اسلامى مى باشد.

اگر افسانه غرانیق (که ریشه کتاب «آیات شیطانى» است) و روایات حاکى از تجسیم و تشبیه و جبر، دامنگیر صحاح گردیده است، همگى از این اصل سرچشمه مى گیرد و ما در کتاب «الحدیث النبوى بین الروایة والدرایة» بر قسمتى از این احادیث انگشت نهاده ایم، و این مقاله جاى بازگویى آنها نیست.

ولى ائمه شیعه به پیروى از علیعلیه السَّلام به این نهى از مذاکره حدیث و نگارش آن اعتنا نکرده ، از همان زمان رحیل رسول خدا تا دوران غیبت به نشر احادیث و آموزه ها پرداختند که هیچ فردى نمى تواند ارزش آنان را که جنبه پاسدارى از سنت پیامبر دارد، انکار کند.و پاسدارى امامان از حدیث نبوى در صورتى روشن مى شود که از بازار داغ جعل حدیث در عصر خلفاى اموى آگاه شویم.

فرمان جعل حدیث

معاویه با صدور دو فرمان، محدثان را براى جعل حدیث درباره فضائل عثمان، سپس درباره دو خلیفه نخست ترغیب کرد و چیزى نگذشت که با دادن جوایز، روایات فراوانى در مورد فضیلت آنان در صحنه حدیث ظاهر گشت.

او نخست بخشنامه اى به شرح زیر نوشت و به تمام کارگزاران فرستاد :«هرکس از دوستداران عثمان و علاقمندان وى و کلیه کسانى که روایاتى در فضیلت وى نقل مى کنند،و در سرزمین تحت فرمانرواى شما زندگى مى کنند، شناسایى کنید و به خود نزدیک سازید، و اکرامشان بنمایید و آنچه را که ایشان در فضیلت عثمان نقل مى کنند، براى من بنویسید، و اسم گوینده و نام پدر و خاندانش را ثبت کنید».

بدین سبب هر کس روایتى از پیامبرصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم در فضائل عثمان نقل مى کرد، به صورت یک سند دولتى درمى آمد و به دربار خلافت اموى ارسال مى شد. آنچنان این فرمان اجرا گشت، که فضائل عثمان و روایاتى که متضمن فضائل عثمان بود، فزونى یافت; زیرا معاویه پول و خلعت و جایزه و املاک و زمین و آنچه در دست داشت، بى دریغ، و با سخاوت تمام در این راه به کار مى گرفت، و آن را میان اعراب و موالى پخش مى نمود. بنابراین جعل روایت در هر شهر از شهرهاى کشور اسلام بالا گرفت، و دنیاپرستان براى به دست آوردن آن به مسابقه با یکدیگر پرداختند!

پس از این بخشنامه بخشنامه دیگرى از خلافت مرکزى صادر شد: حدیث در مورد عثمان زیاد شده، و در تمام شهرها و نواحى بلاد اسلام نشر گردیده است. هنگامى که نامه من به دست شما رسید، مردم را دعوت کنید تا در فضائل صحابه وخلفاى اولیه نقل حدیث نمایند، و هر روایتى را که مردم در مورد ابوتراب نقل کرده اند نگذارید نقل شود، مگر این که نقیض آن را در مورد صحابه براى من بیاورید; زیرا این کار بیشتر چشم مرا روشن مى کند، و براى من محبوب تر مى باشد، و دلایل ابوتراب و شیعیانش را بیشتر مى شکند، و از مناقب عثمان و فضائل وى براى آن ها سخت تر است!

با توجه به این نوع از تحریف حقایق، مى توان به عظمت پاسدارى امامان از اسلام ناب محمدى پى برد .

تا این جا به نوعى بس فشرده به تلاش هاى فرهنگى امامان شیعه اشاره شد، امّا در دیگر قلمروها ، خلافت على، یادآور دوران رسالت پیامبر شد و جامعه اسلامى را تا حدى توانست از افراط و تفریط باز دارد ولى اموى ها بعد از شهادت او چهره اسلام را دگرگون ساختند تا جایى که یزید به عنوان جانشین پیامبر اکرم صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم وحى را منکر شد و شعار او این بود : «فلا خبر جاء ولا وحى نزل». سکوت مرگبارى بر جامعه آن روز حاکم بود، شهادت حسین بن علیعلیمها السَّلام، جامعه را از سکوت مرگبار نجات داد و روح جدیدى از جهاد و تلاش در کالبد آنان دمید و پس از حسین بن على انتفاضه ها و جنبش ها و خیزش هاى متعددى صورت گرفت تا شجره خبیثه از بیخ و بن کنده شد.

هر یک از امامان معصوم، در عصر خود به افراط ها، انحراف ها و عدم برداشت صحیح از اسلام و سنت پیامبر معترض بوده و به خاطر همین به حبس و مرگ محکوم گردیدند.

تاریخ گواه است که هر موقع براى امامان معصوم فرصتى دست مى داد آنان در نشر شریعت و پاسدارى از دین حداکثر کوشش را مى نمودند. حسن بن على وشاء مى گوید: من در مسجد کوفه نهصد استاد حدیث دیدم که هر یک مى گفتند: «حدثنى جعفر بن محمد». ابوحنیفه با آن گرایش هاى غیر صحیح، به کمال و درایت امام صادقعلیه السَّلام اذعان کرده و مى گوید: من دو سال در محضر او بودم ; لولا السنتان لهلک نعمان.

متأسفانه مقاله ما گنجایش خدمات ائمه را نسبت به دین و شریعت ندارد ولى در این مورد به نوشته علاّمه سید مرتضى عسکرى ـ دام ظله ـ مراجعه فرمایید تا میزان خدمات آنان و پاسدارى از حریم شریعت روشن شود.

عقاید شیعه سراسر تنزیه خدا از تجسیم و وصف او به عدل و داد است، ولى در عقاید طرف مخالف اعتقاد به تجسیم و جهت و عدم پیراستگى خدا از عدل فراوان دیده مى شود. به عنوان نمونه دو کتاب را که در یک قرن درباره توحید نگاشته شده در کنار هم بگذارید و داورى کنید : 1. توحید ابن خزیمه (متوفاى 311) که احادیثى از پیامبر نقل مى کند که در آن تجسیم و جهت داشتن خدا و دورى از عدل کاملاً پیداست و مسلماً او اسرائیلیات را به جاى حدیث اسلامى پذیرفته است. 2. توحید صدوق (متوفاى 381) که سراسر تنزیه و پیراستگى و وصف خدا به عدل و دیگر صفات کمال و جلال است.

نه تنها مسأله تجسیم و تشبیه است که دامنگیر کتاب اوّل شده است، بلکه احادیث فراوانى پیرامون مسأله جبر زینت بخش این کتاب است. نه تنها این کتاب بلکه دو کتاب صحیح(بخارى و مسلم) همان راهى را رفته است که بعدها ابن خزیمه آن را رفته است.

درباره حضرت مهدى مسأله به گونه اى دیگر است. انتظار از ولى غائب بسان ولى حاضر دور از انصاف است ولى او در عصر غیبت مانند مصاحب موسى کارهایى صورت مى دهد که افراد عادى از آنان آگاه نیستند. مصاحب موسى کشتى را سوراخ کرد ولى نه صاحب کشتى از آن آگاه شد و نه مسافران ولى سرانجام به مصلحت کشتیبان تمام شد. دیوار مشرف بر ویرانى را آباد کرد که کسى از گنج هاى مدفون در زیر آن آگاه نگردد. در مورد فوائد وجود امام زمان (عج) به کتاب هایى که در این باره نوشته شده مراجعه گردد. و ما در مقاله اى گسترده نقش اعتقاد به رهبر زنده را در حفظ اصالت ها و تشکل ها ثابت نموده ایم.

محور چهارم: رهاسازى عقل انسانى پس از رحلت پیامبر صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم

از گفتار ایشان استفاده مى شود که وى معتقد است که «پس از ختم نبوت و با درگذشت خاتم رسولان، آدمیان در همه چیز بالاخص در فهم دین به خود وانهاده اند و دیگر هیچ دست آسمانى آنان را پا به پا نمى برد تا شیوه راه رفتن بیاموزند و هیچ نداى آسمانى تفسیر درست و نهایى دین را در گوش آنان نمى خواند تا از بدفهمى مصون بمانند». ... این رهایى از دخالت مستقیم آسمان را، شیعیان از دوران غیبت مهدى آغاز مى کنند و دیگر مسلمانان به گفته اقبال از هنگام رحلت محمدصلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم...».

در این جا یادآور مى شویم:عقل یکى از ادله چهارگانه است که فقه شیعه بر آن تأکید مى کند ولى آنچه مهم است تبیین قلمرو عقل است. عقل در مورد عقاید، حجت بلامنازع است و همگان به دیده احترام به آن مى نگرند. امّا در مورد احکام عملى و فرعى فقط در محدوده خاصى که به نام حسن و قبح عقلى معروف است مى تواند حجت باشد و در غیر این دو مورد ، عقل بشرى باید تا روز رستاخیز از وحى الهى بهره بگیرد و هر نوع اندیشه و گزاره اى در غیر این دو مورد از حکم الهى سرچشمه نگیرد قرآن آن را حکم جاهلى مى نامد.

این که نویسنده مى گوید جامعه بشرى بعد از رحلت پیامبر به امامان معصوم نیازى ندارد بلکه از پرتو عقل باید راه زندگى را بپیمایند، پیامد بدى دارد زیرا : وانهادن زندگى فردى و اجتماعى انسان برعهده عقل جمعى نتیجه اى جز یک «آنارشیسم معرفتى» چیزى ندارد. آیا بیان وظایف، برعهده کدام یک از عقول جمعى واگذار شده است؟ امروز نحله هاى مختلف اعم از مادى و معنوى سوسیالیسم و کمونیسم و لیبرالیسم و اگزیستانسیالیسم هر کدام مدعى رهبرى جامعه و ترسیم راه و رسم زندگى مى باشند . ولى این عقول جمعى تاکنون نتوانسته اند در الفباى اقتصاد به وحدت کلمه برسند تا چه رسد در هدایت بشر.

آیا واقعاً واگذارى بشر به رهنمود انسان هاى والا که تاریخ زندگى آنان بر تقوا و طهارت و علم و دانش آنان گواهى مى دهد، بهتر است یا این که حیات بشرى را در بسترى بیابیم که با صدها « ایسم» مدعى رهبرى مى باشند و انسان را در صحنه هاى گوناگون با چالش هاى جدى مواجه مى سازند. همگان مى دانیم که لنین و استالین با عرضه مکتب سوسیالیسم منشأ چه خونریزى ها گردیدند و چه خفقانى به ارمغان آوردند که تاریخ کمتر به خود دیده است.آیا نازیسم با طرح این مکتب توانست ملت آلمان را سعادتمند سازد یا اینکه تخم عداوت در میان جامعه هاى بشرى پاشید. و نژاد پرستى را بار دیگر زنده کرد.

... هنرش نیز بگو

1. جناب سروش! سوابق شما در نظر دوستان بسیار درخشان است، شما از فارغ التحصیلان مدرسه علوى تهران مى باشید که ایمان و اخلاق، عجین وجود آنها مى باشد و مسئولیت اداره نظام اسلامى در گذشته و حالا بر دوش آنان سنگینى مى کند.

2. در اوایل دهه شصت در معیت حضرتعالى و دوست عزیزمان آقاى دکتر حداد عادل و چند نفر دیگر براى شرکت در سمینار «اسلام و ملى گرایى» به دعوت مرحوم «کلیم صدیقى»، رهسپار لندن شدیم من با چشم خود دیدم که حضرتعالى پس از اداى فریضه صبح، مشغول ادعیه بودید.

3. در گردهمایى سالانه هیئت امناى «بنیاد دانشنامه جهان اسلام»،موقع اداى نماز ظهر وعصر، حضرتعالى، دیرتر از دیگران جایگاه نماز را ترک مى کردید چون مقید به خواندن تعقیبات بودید.

4. در مناظره اى که در معیت آیة اللّه مصباح یزدى دامت برکاته با آقاى احسان طبرى داشتید، خوب درخشیدید،موقعى که آقاى طبرى در تعریف ماده گفت: موجود ماده است، شما در پاسخ گفتید: تعریف از مقوله چیستیهاست، نه هستیها.

5. در منزل جناب فاضل میبدى پس از مذاکره طولانى پیرامون قبض و بسط، یادآور شدم که حضرتعالى خلائى را که پس از شهادت مرحوم مطهرى در دانشگاه پدید آمده با تدریس و سخنرانى خود پر کنید و در حوزه متدینان باقى بمانید نه در جمع دیگران ، زیرا آنها فقط چند صباحى بیش با تو همراه نیستند! حالا این سوابق کجا و این نوع سخنرانى و تشکیک در مبانى تشیع کجا؟!

نگارنده این نامه را با یادآورى فرا رسیدن سال روز تولد جنابعالى در آبان ماه سال جارى که حاکى از مرور شصت بهار (1324ـ 1384) از فصول عمر شما است، به پایان مى رسانم . و در مثل آمده: چون که شصت آمد نشست آمد....و بهتر است در راه و روش خود تجدید نظر فرمایید:

گفتگوى من و دلدار مرا پایان نیست / آنچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام

http://www.baztab.com/news/27741.php
http://www.baztab.com/news/27345.php

[ جمعه، 4 آذرماه 1384، 10:46 صبح ]